|
ابلهانه ها کاملا بی پرده نوشته خواهد شد
|
آن سیاه پوشان خندان را می بینی که چه فاتحانه بر سرگوری که برای من کنده اند ایستادند و با آن صورت های سرخ و دهنهای مستشان برای من مرصیه سوگ می خوانند می بینی که چگونه روزها را از من ستاندند ، می بینی که چگونه صدای شاد خنده های ما را به دار آویختند و زیبایی همه حرفهای شبهایمان را به چهار میخ اتهام کوبیدند!
می دانی چرا زنده ماندم؟!
به امید شبهای تاریک به امید رویای تو ...
به رسم نجوای مرغان شب که می دانند صبح دم را باید به سکوت اسیر باشند ولی به عشق شبهای مهتابی زننده می مانند.
من می آموزم ، ما میتوانیم ، ما فاتحیم اگر نو بخواهی...
چون می دانم زیر خربارها خاک هم اگر باشم به لبخند تو به دم مسیحایت جان می گیرم.
من ساده دل نگون بخت را ببین...
من بیمار تب زده هرگز چنین عاجزانه ننوشته بودم.
گمانم سیمرغ شدن بود ، روزگارم این شد .
این راز است . این راز است؟!
بیاید قفل های دست و پایم را باز کنید. قسم می خورم با دستان خودم ، ابله را بکشم .
بنگ بنگ ...
...او مرد
دوستش داشتم.