|
ابلهانه ها کاملا بی پرده نوشته خواهد شد
|
آفتابه دستش بود ، تا برود طهارت بگیرد. این هم شود دوست داشتن؟!
اقدس آفتابه دار روحانی بود و دل من مسترا . :)
پسرام خوب آدم ها را می شناسد. فکر کردم بی لیاقت است ولی وقتی رفت توبه کرد فهمیدم پسرم این لطف را در حق من کرد که وجدان ام خندان بماند. خدا به من اگر نشان لیاقت ابله را داده به او عقل والا داده.
ساعت ۲۵ است یک ساعت گذشته از دیروز ولی نه در فردا در برزخ ،
یک چهار پایه زده ام تنها و به جنایت گل که سینه خار را خراشیده به وسواس ، عفیونی نگاه می کنم و آدمی که ۲ تا پای چوبی داره قدم می زند و دنبال نقطه پرگار دنیا می گرده. وسوسه می شوم که از چهار پایم بلند بشم و به طرفش برم ...
به تنهایی من به دلدادگی تو
به صدای تیشه ات در سینه بیستن به خورد شدن من در پس ظاهر این تن.
هنوز دنیا به ما نیاز دارد
به زجه های تیشه تو به ناله های روح تاراج شده من
آری به شیرین تو به شبهای تنهایی من
برهمگان خشم راندم .
با سکوت صدایت زدم اما باز بی تفاوت از من گذر کردی
همچون کوچه ای که از آن می گذری و نیم نگاهی به دیوار هایش نمی کنی.
من همچون دیوار پا بر جایم و منتظر.
باز گرد.
از فردا عریان می شوم و به دنبال روسپی ها مي دوم
مي روم ، من رانده شده از درگاه . ..
خواستم با رياضت و تنها پا بر آستانه خدا بگذارم ولي، راندنم
فرشته بارگاه اش هم من را تا در دنياي تاريكي ديروزم بدرقه كرد
پس رفتم تا عريان، آغوش مرطوب شهوت انگيزشان را در بر بگيرم و نطف سرشته در درگاه خدا رادر بطن شيطان بار بگذارم.
بدرود فرشته بدرود خواهر نبي رستگاران ما كه با تورستگار نشديم خداحافظ.
من هم خود را بايد يك جوري فريب دهم
آن که چننین عریان پا در این سحرای محشر می دود من ام!
شیدا ، شیفتی آشفته حال
این آشفتگی نه از کابوس های بیداری ام است این شیدایی از و جود آن حضرت دوست است که از دلدادگی اش، مجنونی چون من را به قاف سیمرغ می کشد تا سر از سیمرغ ببرم به حضورش به کرنش پیش کش کنم...
این جدال من سیمرغ هدیه جان من است به حضرت شما ...
می توان رفت هوا..می توان خورد زمین
می توان دست به دست کوچک فرشته ای داد و سبک..
از سر جوی گذشت..در دل ابر نشست.
از اتاق تاریک میشود گاه نترسی با او.
چشمهایش میشود عین ستاره.
و نه شیطان..نه لولو
ندارد جرات سر زده وارد شدن و در نزدن
جرات نعره زدن..ترساندن.
شب ندارد ترسی...
دل تو روشن و مهتابیست
و تو خوب میدانی صبح که شد
صورت ناز عروسک نه سیاه است و نه زشت.
صبر کن آفتاب می آید.
گرچه شب تاریک است..
گرچه شب طولانیست.
فکر کن..
یک نفر هست.به تو خواهد گفت:
تو بزرگی و نباید که بترسی از شب
دست تو کوچک اگر هست ولی:
دل تو دریاییست
دل به دریا بزن و پیش برو
صبح در دست تو خفتست امشب.
تا که فرصت باقیست..برسانش تا شرق..
که در آنجا همگی منتظر خورشیدند.
به دلت مومن باش..
تو از آفتاب روشنی زاده شدی
میدانی؟؟
تو بترسی امشب..آفتاب فردا پشت کوه می ماند.
خانه ها خاموش است.
روی هر پنجره هر آینه ای منتظر خورشید است.
مثل آن چیزی که در تمام اوقات..
موقع دادن یک بستنی نصفه به دوست
در دلت می جوشد.
چشمه ی روشن عشق.
پر از روح صداقت
پر از وسعت قلب
مثل این چشمه بشو پیش برو
گر بمانی چندی..
پس از این مردابی.
متشکرم!!!
نمیدانم چرا...
جبران خواهی کرد تمامی روزهای سخت ی معرفتی را.
منتظر خواهم ماند برای آن روزها.
با پوزخندی که روزی لبخندش دلم را سرشار از سکه ی شادی می کرد.
به من می گویی:به درک.
به قعر جهنم روزهای بی تو بودن خواهم رسید.
آن روز را به زودی خواهی دید.
چشمان زیبای بادام گونه ات
دستان بازیگوشت
گامهای استوارت و...
می فشرد بالش کوچک قلبم را.
اما با تمامی این به درک گفتنهایت باز هم
به یادت شادم و سر خوش.
میروم تا خوش باشم با آن.
و من تنها نظاره گر اویم.
افق خسته و بی رمق.باید به پیشواز ماه برود.
ماه در آغوش شب آرمیده.
به همگان مژ ده می دهد که هنگامه ی رویاست.
اما دو کاسه ی خون من همچنان لبریز است.
جان بی جانم.
برده اند...ربوده اند...کشته اند.
احساس..عشق..حتی فکرت را.
گرفتند تو را همراه جان من در بغچه ی بته جغه ای یاد تو.
در گو شه های ذهن افلیجم یادت را بازی می دهم.
سرشارم از شادی همین افکار شیطانم.
روزی خواهی آمد همراه با قلبی امیدوار.
کاسه های خون چون الماس خواهند درخشید و طرح زیبای همچو ماهت بر آن حک خواهد شد.
در انتظارم.
من نامرد من آقا دزد شما خورشید خانوم شما مهتاب خانوم من غول قصه ها ،
متشکر ام از این همه لطف. من متلکگو شما اصلا سیندرل :))
به چیزی که هستم ایمان دارم چون هستم و من آینه نمی خوام چون در شک بودن یا نبودن،آینه به دست به دنبال اثبات وجودم دیگران را زیر پا نمی گذارم با منت از اون بالا نگاه شون نمی کنم.
همه رفتار دیگران را به فیلتر قضاوت خود نمی گذارم و به خود نمی گیرم.
برداشت شما به خود شما ربط داره
شریان، می جوشد خون، چه تو را کرده چنین بیتاب
شراب ...
گونه هایش سرخست ، و لبانش براق به حسی مجهول.
وهم ، ترس
فرار می کند ، چون قصه چنین نوشته شده است.
این بستر مال کسی دیگری است.
چرکه!
امشب برای توست!!!
(در مورد کس خواسی نوشته نشده جواب پس نمی دم)
خیال خام
می گویند: خورشید دید خواب که شده محبوب شب زتده دارن.
خنده از من ...آری، دیوانه گفتن: هم از تو برای من :)
........
خورشید خسته است از دیدن آدم های حمال . هر بامداد که چون مورچه می لولند هر غروب چون سگ سوزن خورد می نالند.
یک روز هم می خواهد ببیند شب زدگان، شب زنده دار را که با ماه می زنند لاس. :)
ماه پا به ماه است می خواهد فارق شود ...
خورشید گفته: بد نامی مال من ،یک شب بگذار من جای تو باشم!
ماه مستانه می خندد پشت می کند به خورشید می رود....
بی سر و ته است چون ابله نوشتست...
سرخاب،
خواب
رویایی شهوت یک شب بی بازگشت.
مهتاب ،من بی تاب ،
روی ماه بر أب ، ماهی هم دیگر می کند فریاد.
از من سکوت از ابله خفقان.
پس یک بوس تا فردا.
من و شراب و شهد شیفتگی ، خواب نا آرام، مستی بدین سیاه مستی
اسیرم پایم به سنگ گیر است کمرم به تبر تهمت چاکست ،چین است
ابله ام و شیدایم، آرغوانی پوش.
به هیچ خرچنگ سرخ زره پوش نیازم نیست نیایم نیست.
من ام و این ساحل این، ذره های شن.
چشمان تحقیر گرت را اینجا دیگر جایی نیست.
مطرب ساز من می زند آسمان هر شب رنگ من می شود تو را دیگر ستاره بام من شد نیست.
فریب از تو دروغ، نیرنگ و تزویر از تو ، برای من قصه گو یک خیال پردازی بچگانه جایی نیست؟!
پس ... بورو
شب و روز،ماه نمی خواهند.
آدمیان،عشق نمی خواهند.
زندگی قصه ایست برای تنیدن بودن و ندیدن آنچه هست.
اصل برای مردمان امروز آنست که،هست.
حیات،اجبار است، آنچه جز حیات است،
خنده ایست عصبی.
ولی من ابله،
نمیدانم میان اشک و غم چیست
نمیدانم میان غم و دل چیست
ولی میدانم این را
که اشکی گر، روان گردد،غمی هست
و غم هر گه بود،پژمرده قلبی همچو یک شمع
درون سینه میخواهد بسوزد.
و،ای بی بازگشت به سوی من
تو را می سپارم به آبی آسمان،سبزی دشت و سرخی شقایق.
تو را می سپارم به عشق به شور وبه زندگی.
راه تو تا همیشه ادامه میابد،پس به جلو بنگر و آزاد باش.
آزاد و رها از تمامی آفتهای باغ زندگیت.
تو را می سپارم به چشمان آبی روزگار،به گیسوان طلایی رنگ آفتاب و به تن بلور معشوق.
پس عاشق باش و عاشق بمان.
تو را می سپارم به آبی آسمان،سبزی دشت و سرخی شقایق.
پس آزاد باش و رها همچون قاصدکها.
به ابراهیم قسم ،که اسماعیل خود او بود...
به خدا قسم ابراهیم سوخت ، اسماعیل سر از پدر برید و محمد ، نوهاش او را بدست خواهر هم شیراش سپرد و فلک به تکلیف برو زجر را آموخت و دلبرش به تقصیر برو زنجیر به مجازات بست و امت اش برو نفرین و اشک آرزو کردند.
و من وارثه همه