تبليغاتX
ابلهانه ها
ابلهانه ها کاملا بی پرده نوشته خواهد شد
آی روزگار   به راستی یک سال گذشت چنان که عمر گذشت و چنان که بامداد ها بی گاه شدند.
دل ام تنگ شده بود برای اینجا
گذشت روزها عشق و آرزو های زیبا ؛ شکست آینه دل
شاید هرگز نداند که در من چه شد.
می دانم فراموش شده است همه آوازها و سازهای دلمان همه ریا های شیرینمان و همه سختی ها جانکاه که کشیدیم و شاد بودیم.
نمی دانم امشب من رو چی شده .
یاد روزهای مخمور و شبهای نعشه امافتاده ام
یاد یار غروب کرده ام افتاده ام که بخار و دود شمشیر وسواس و عفیون را از غلاف کشید و بر سینه اش گذاشت.
اگر خواندی یادم کن که یادت کردم
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 0:5  توسط ابله  | 

راستی تو دیدی او را؟!

آفتابه دستش بود ، تا برود طهارت بگیرد. این هم شود دوست داشتن؟!

اقدس آفتابه دار روحانی بود و دل من مسترا . :)

پسرام خوب آدم ها را می شناسد. فکر کردم بی لیاقت است ولی وقتی رفت توبه کرد فهمیدم پسرم این لطف را در حق من کرد که وجدان ام خندان بماند. خدا به من اگر نشان لیاقت ابله را داده به او عقل والا داده.


کتابی می خواندم : بی شرف ها آبروی با شرف ها را می برند
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 19:28  توسط ابله  | 

فریاد که فرهاد به فریب خسرو تیشه بر نهاد،نهاد. داد و بیداد که دل مجنون بید بود با هرباد صد بار بر باد رفت ، کفاره کفر عشق به مجزات عبد حکم کردند که هر با صد باردل صد پاره مجنون ریش کند هر روایت فرهاد تیشه شود پیشانی اش صد پاره کند.

ساعت ۲۵ است یک ساعت گذشته از دیروز ولی نه در فردا در برزخ ،

 یک چهار پایه زده ام تنها و به جنایت گل که سینه خار را خراشیده به وسواس ، عفیونی نگاه می کنم و آدمی که ۲ تا پای چوبی داره  قدم می زند و دنبال نقطه پرگار دنیا می گرده. وسوسه می شوم که از چهار پایم بلند بشم و به طرفش برم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:44  توسط ابله  | 

هنوز دنیا به من و تو نیاز دارد

به تنهایی من به دلدادگی تو

به صدای تیشه ات در سینه بیستن به خورد شدن من در پس ظاهر این تن.

هنوز دنیا به ما نیاز دارد

به زجه های تیشه تو به ناله های روح تاراج شده من 

آری به شیرین تو به شبهای تنهایی من 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:5  توسط ابله  | 

باور ندارم تلخی لبخندت و سرزنش نگاه نافذت را.

برهمگان خشم راندم .

با سکوت صدایت زدم اما باز بی تفاوت از من گذر کردی

همچون کوچه ای که از آن می گذری و نیم نگاهی به دیوار هایش نمی کنی.

من همچون دیوار پا بر جایم و منتظر.

باز گرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:33  توسط   | 

از فردا عریان می شوم  و به دنبال روسپی ها مي دوم

 مي روم ، من رانده شده از درگاه . ..

خواستم با رياضت و تنها پا بر آستانه خدا بگذارم ولي، راندنم

 فرشته بارگاه اش هم من را تا در دنياي تاريكي ديروزم بدرقه كرد

پس رفتم تا عريان، آغوش مرطوب شهوت انگيزشان را در بر بگيرم و نطف سرشته در درگاه خدا رادر بطن شيطان بار بگذارم.

بدرود فرشته بدرود خواهر نبي رستگاران ما كه با تورستگار نشديم خداحافظ.


من هم خود را بايد يك جوري فريب دهم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:30  توسط ابله  | 

آن که چننین عریان پا در این سحرای محشر می دود من ام!

شیدا ، شیفتی آشفته حال

این آشفتگی نه از کابوس های بیداری ام است این شیدایی از و جود آن حضرت دوست است که از دلدادگی اش، مجنونی چون من را به قاف سیمرغ می کشد تا سر از سیمرغ ببرم به حضورش به کرنش پیش کش کنم...

این جدال من سیمرغ هدیه جان من است به حضرت شما ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:34  توسط ابله  | 

کاش می دانستی کودکانه با عشق می توان بازی کرد..

می توان رفت هوا..می توان خورد زمین

می توان دست به دست کوچک فرشته ای داد و سبک..

از سر جوی گذشت..در دل ابر نشست.

از اتاق تاریک میشود گاه نترسی با او.

چشمهایش میشود عین ستاره.

و نه شیطان..نه لولو

ندارد جرات سر زده وارد شدن و در نزدن

جرات نعره زدن..ترساندن.

شب ندارد ترسی...

دل تو روشن و مهتابیست

و تو خوب میدانی صبح که شد

صورت ناز عروسک نه سیاه است و نه زشت.

صبر کن آفتاب می آید.

گرچه شب تاریک است..

گرچه شب طولانیست.

فکر کن..

یک نفر هست.به تو خواهد گفت:

تو بزرگی و نباید که بترسی از شب

دست تو کوچک اگر هست ولی:

دل تو دریاییست

دل به دریا بزن و پیش برو

صبح در دست تو خفتست امشب.

تا که فرصت باقیست..برسانش تا شرق..

که در آنجا همگی منتظر خورشیدند.

به دلت مومن باش..

تو از آفتاب روشنی زاده شدی

میدانی؟؟

تو بترسی امشب..آفتاب فردا پشت کوه می ماند.

خانه ها خاموش است.

روی هر پنجره هر آینه ای منتظر خورشید است.

مثل آن چیزی که در تمام اوقات..

موقع دادن یک بستنی نصفه به دوست

در دلت می جوشد.

چشمه ی روشن عشق.

پر از روح صداقت

پر از وسعت قلب

مثل این چشمه بشو پیش برو

گر بمانی چندی..

پس از این مردابی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:41  توسط   | 

متشکرم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:0  توسط ابله  | 

روزی نگاهم خواهی کرد اما نخواهی شناخت.

نمیدانم چرا...

جبران خواهی کرد تمامی روزهای سخت ی معرفتی را.

منتظر خواهم ماند برای آن روزها.

با پوزخندی که روزی لبخندش دلم را سرشار از سکه ی شادی می کرد.

به من می گویی:به درک.

به قعر جهنم روزهای بی تو بودن خواهم رسید.

آن روز را به زودی خواهی دید.

چشمان زیبای بادام گونه ات    

دستان بازیگوشت

گامهای استوارت و...

می فشرد بالش کوچک قلبم را.

اما با تمامی این به درک گفتنهایت باز هم

به یادت شادم و سر خوش.

میروم تا خوش باشم با آن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 13:20  توسط   | 

سکه ی خورشید در کنج آسمان در خون ود می غلتد.

و من تنها نظاره گر اویم.

افق خسته و بی رمق.باید به پیشواز ماه برود.

ماه در آغوش شب آرمیده.

به همگان مژ ده می دهد که هنگامه ی رویاست.

اما دو کاسه ی خون من همچنان لبریز است.

جان بی جانم.

برده اند...ربوده اند...کشته اند.

احساس..عشق..حتی فکرت را.

گرفتند تو را همراه جان من در بغچه ی بته جغه ای یاد تو.

در گو شه های ذهن افلیجم یادت را بازی می دهم.

سرشارم از شادی همین افکار شیطانم.

روزی خواهی آمد همراه با قلبی امیدوار.

کاسه های خون چون الماس خواهند درخشید و طرح زیبای همچو ماهت بر آن حک خواهد شد.

در انتظارم.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:29  توسط   | 

من نامرد من آقا دزد شما خورشید خانوم شما مهتاب خانوم من غول قصه ها ،

متشکر ام از این همه لطف. من متلکگو شما اصلا سیندرل :))

 به چیزی که هستم ایمان دارم چون هستم و من آینه نمی خوام چون در شک بودن یا نبودن،آینه به دست به دنبال اثبات وجودم دیگران را زیر پا نمی گذارم با منت از اون بالا نگاه شون نمی کنم.

همه رفتار دیگران را به فیلتر قضاوت خود نمی گذارم و به خود نمی گیرم.


برداشت شما به خود شما ربط داره

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 13:24  توسط ابله  | 

شریان، می جوشد خون، چه تو را کرده چنین بیتاب

شراب ...

گونه هایش سرخست ، و لبانش براق به حسی مجهول.

وهم ، ترس

فرار می کند ، چون قصه چنین نوشته شده است.

این بستر مال کسی دیگری است.

چرکه!

امشب برای توست!!!

(در مورد کس خواسی نوشته نشده جواب پس نمی دم)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:12  توسط ابله  | 

خیال خام

 می گویند: خورشید دید خواب که شده محبوب شب زتده دارن.

خنده از من ...آری، دیوانه گفتن: هم از تو برای من :)

........

خورشید خسته است از دیدن آدم های حمال . هر بامداد که چون مورچه می لولند هر غروب چون سگ سوزن خورد می نالند.

یک روز هم می خواهد ببیند شب زدگان، شب زنده دار را که با ماه می زنند لاس. :)

ماه پا به ماه است می خواهد فارق شود ...

خورشید گفته: بد نامی مال من ،یک شب بگذار من جای تو باشم!

ماه مستانه می خندد پشت می کند به خورشید می رود....

بی سر و ته است چون ابله نوشتست...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 13:24  توسط ابله  | 

سرخاب،

خواب

رویایی شهوت یک شب بی بازگشت.

مهتاب ،من بی تاب ،

روی ماه بر أب ، ماهی هم دیگر می کند فریاد.

از من سکوت از ابله خفقان.

پس یک بوس تا فردا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 21:47  توسط ابله  | 

من و شراب و شهد شیفتگی ، خواب نا آرام، مستی بدین سیاه مستی

اسیرم پایم به سنگ گیر است کمرم به تبر تهمت چاکست ،چین است

ابله ام و شیدایم، آرغوانی پوش.

به هیچ خرچنگ سرخ زره پوش نیازم نیست نیایم نیست.

 من ام و این ساحل این، ذره های شن.

چشمان تحقیر گرت را اینجا دیگر جایی نیست.

مطرب ساز من می زند آسمان هر شب رنگ من می شود تو را دیگر ستاره بام من شد نیست.

فریب از تو دروغ، نیرنگ و تزویر از تو ، برای من قصه گو یک خیال پردازی بچگانه جایی نیست؟!

پس ... بورو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 10:4  توسط ابله  | 

شب و روز،ماه نمی خواهند.

آدمیان،عشق نمی خواهند.

زندگی قصه ایست برای تنیدن بودن و ندیدن آنچه هست.

اصل برای مردمان امروز آنست که،هست.

حیات،اجبار است، آنچه جز حیات است،

خنده ایست عصبی.

ولی من ابله،

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:11  توسط ابله  | 

نمیدانم میان اشک و غم چیست

نمیدانم میان غم و دل چیست

ولی میدانم این را

که اشکی گر، روان گردد،غمی هست

و غم هر گه بود،پژمرده قلبی همچو یک شمع

درون سینه میخواهد بسوزد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:30  توسط   | 

و،ای بی بازگشت به سوی من

تو را می سپارم به آبی آسمان،سبزی دشت و سرخی شقایق.

تو را می سپارم به عشق به شور وبه زندگی.

راه تو تا همیشه ادامه میابد،پس به جلو بنگر و آزاد باش.

آزاد و رها از تمامی آفتهای باغ زندگیت.

تو را می سپارم به چشمان آبی روزگار،به گیسوان طلایی رنگ آفتاب و به تن بلور معشوق.

پس عاشق باش و عاشق بمان.

تو را می سپارم به آبی آسمان،سبزی دشت و سرخی شقایق.

پس آزاد باش و رها همچون قاصدکها.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:6  توسط   | 

به محمد قسم که خواهر اش نه از جنس او بود!

به ابراهیم قسم ،که اسماعیل خود او بود...

به خدا قسم ابراهیم سوخت ، اسماعیل سر از پدر برید و محمد ، نوهاش او را بدست خواهر هم شیراش سپرد و فلک به تکلیف برو زجر را آموخت و دلبرش به تقصیر برو زنجیر به مجازات بست و امت اش برو نفرین و اشک آرزو کردند.

و من وارثه همه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 3:8  توسط ابله  |