می خواهم
تقوا
اری من ابله هستم چون برای هرچیز در دنیا به دنبال یک معلول نیستم . من ابله ام چون در پس هیچ دیواری پی خدا نمی گردم چون برای امید به زندگی به هر دروغی دل نمی بندم ...
ساعت
می خواهم خودم رو از عقربه های ساعت اين دنيا به دار بزنم تا شايد بار سنگينی لاشه من نگذارد تا زمان بگذرد... زمان برای من چيست جز شکنجه گری که هر بار با صدای تيک تاک اش روح بيمار من را سلاخی می کند... کليد زمان را در دست دارم ولی، ولی نمی دانم اين مقاومت من برای چيست؟! برای اين که شکنجه گران هر دم داغی از هنر خود را بر چهره من بگذارند .... زندگی،زمان، عشق و آرزو همه همه آمده اند که من بشر را اسير دنيای خود بکنند .ولی من عطاشان را به لقا شان می بخشم من لذت آنی شان را نمی خواهم ...
می خواهم چشمان ام را در بياورم تا نبينم روز به روز لحظه به لحظه زندگانی من را بيشتر بنده خود می کند...تا خود را نبينم که بر سر در زندگی چهار ميخ شده ام تا زندگی با آرزوهايش قفل بر پا هام نزند ، اسير ام نکند....
می خواهم قلب ام را از سينه در بياورم و به جای ان سنگ قبری بگذارم تا هيچ نسيم خنکی هيچ گل زيبايی نتواند قفسه سينه ام را بشکافت چون چيزی انجا جز سياهی نخواهد يافت
چهار پايه
همه جا تاريک، تاريک تاريک ...
در گوشه ای زير چراغ کم نوری روی چهار پايه نشسته بود و جرعه جرعه پيمانه هايش را پر می کرد و می نوشيد و در ان ارامش نفرت انگيز ملولی را به مقصد مستی و مخموری می پيماييد ، و خاطرات نه چندان شيرين اش را مزه ای برای تلخ ترين تلخ ها کرده بود ...
لبهايش می سوخت بر روی انها جای تاول هايی که خبر از گناهی می دادند بود، سر انگشتانش سالها پيش فريب چشمان سياهی را خورده بود فريب شعله ای که همچون جرقه ی در سياهی اسمان دل اش ناگهان همه چيز را به جدالی سخت وادارا کرده بود و در اين کارزار هرگز يار نبود. هر چند دستان اش سوخته بود ولبهای گوشت الود اش تاول زده بود ولی هنوز به او می انديشيد روی چهار پايه ای زير چراغی کم نور و پيمانه را در پی پيمانه ای پر می کرد ...
اگر که بيهده زيباست شب
اگر که بيهده زيباست شب
برای چه زيباست
شب
برای که زيباست؟
شب و
رودی بی انحنای ستارگان
که سرد می گذرد.
و سوگواران دراز گيسو
بر دو جانب رود
ياد آورد کدام خاطره را
با قصيده نفس گير غوکان
تعزيتی می کنند
به هنگام ی که هر سپيده
به صدای هم آواز دوازده گلوله
سوراخ
می شود؟!ا
گر که بيهده زيباست شب
برای که زيباست شب
برای چه زيباست؟!
قمار
مردي با صورت استخواني چهره اي زرد و قدي بلند كه فرياد از بيماري سخت مي داد با پيراهني بر تن كه شايد روزگاري سپيد بود.
و اما يك خيابان . خيابان قديمي كه استفراغ انسانهاي مست گوشهاي پاك نشدني از چهراش بود و جوبهاي آب اش منزلگاه آنها كه جان را به حوس عقل بر باد داده بودند.
هر فردوسي زمزمي هم مي خواهد ...
كافه اي قديمي با شيشه هاي دود گرفته و بوي حشيش عطر عرق و روزگارهاي سياه و مرداني كه سبيل هايشان حكايت از روزهاي بهتر داشت اما در آنجا شغل رقاصي را پيشه كرده بودند نوازنده در پس پرده بود ولي رقاص تا بخواهي
اينجا سرزمين مرد بود خانه اش و گذرگاه جواني و پيري اش خانهاش خانه ...
در اين فردوس گوشه اي بود كه ابابش مرد بود حجره قاپ بازها براي ارباب شدن سالها پيش قاپ خودش را باخته بود.
و اما آن شب مرد با تمام خستگي هايش يكجا پا در كافه گذاشت.
مردان كافه اي ساكت پاي بسات بودند و منتظر باختن ريالهاي را كه حتي به اندازه نان شبشان هم نبود و مرد قصه منتظر شنيدن نفرين پدراني كه سر افكنده بي پول بايد خانه روند و زخمه دشنام زناني كه بايد كودكان گرسنه شان را به زور به خواب كنند.
عرق دست اش را به آرامي با پيراهن اش پاك كرد و تاس ها را بر داشت
صداي به هم خوردن تاسها صداي مردان با غيرت كافه را خوامش كرده بود صداي تاس ناموس مي ربود شرف وغيرت را ...
همه بر آن آگاه بودند حتي مردان مست كافه هم اين را مي دانستند چيزي كه كسي نمي دانست اين بود كه چرا مرد قمارباز با اين همه پول كه مي برد هرگز ريالي نداشت تا با آن سر را پر كند و لب اش را به عرقي تر كند...
بازي تمام شده بود قمار بازان كافه باخته بودند و مرد برده ولي آشفتگي مرد كمتر از آنها نبود چنان مي نمود كه بار سنگين بر سينه اش فشار مي آورد.
آشفته تر از هر شب كافه را ترك كرد با تمام خستگي هايش و پاي در امتاد آن خيابان نهاد خياباني كه بوي ادرار و استفراغ بشر با بوي پهن الاغهاي باركش انسان را ديوانه مي كرد.
مرد به جاي هر شب اش مي رفت به جايي دور تر از آن خيابان به جايي كه زندگي اش را براي اولين بار آنجا به قمار نهاد بود از خيابانها مي گذشت تا به به سرزمين خودش به جايي كه برايش سالها بود زمان ايستاده بود برود.
آن درخت...همان درخت كه زير آن مزه كهنه عشق را سالها پيش چشيده بود آنجا كه پا در قمار خانه زندگي نهاده بود... همان جايي كه نقد قمار را باخته بود و همان جا شكست زندگي اش را پيش خاك امانت نهاده بود.
از دور چشمان اش تاريخ را برايش مرور مي كردند تاريخي كه براي خودش هم گم بود. پاي درخت رسيد از فاصله چند متري به كنده به روي زانو هايش نشست و با چشمان بسته كه باز بودن اش هم زياد فرق نمي كرد با دستانش به دنبال چيزي مي گشت ترس كه بوي از لذت داشت تمام وجودش را گرفته بود ناگهان رنگ اش تغيير كرد مثل اين كه چيزي يافته بود سنگي بزرگ كه مثل نقطه اي مقدس برايش بود... با تمام نيرو ان را جا به جا كرد
...
زن زيبا انجا ارميده بود پوست اش طراوت بهار را داشت در لباسي از مخمل سبزآرام خواب بود ...
و مرد مي نگريست
...ابرها آمدند تا مهتاب را باز هم اسير كنند
مرد چون ديوانگان در خود لرزيد ...با هيجاني كه باور نكردني بود دست در جيب اش كرد و تكه هاي كاغذ مچاله را از جيب اش بيرون اورد و مشعل كوچكي ساخت و برافروخ تا آن فرشته را باز و باز هم ببيند....
...
فردا صبح مرد قمار باز را زير درخت خشگيده در خرابه هاي قديمي يافتند با دستي سوخته كه گوشه اسكناس هاي 10 ريالي از ميان انگشتان اش پيدا بود درآغوش استخوانهاي سرد كه گذر ايام آنها را فرسوده بود .
ساعت
ساعت 12 است ...
نيم روزي ديگر رفت...
دقايق ساعت را ببين از جنگ با لحظات عمرم چه پيروزمندان با صداي زنگ دارشان 12 بار ناقوص را به صدا در مي آوردند...
امروزم هم دارد سلاخي مي شود زير درختهاي بيدكي روي چمنهايي كه نسبتن بلند شده اند با نواي زيباي پرنگان و من را ببين آرام نشستم
اين روز ها كه مي گذرد روزهاي عجيبي است! عجيب....
پاييز
هوا تايك است ، ابرها هم مثل اين كه گرفتار جاذبه زمين شده اند ،پاييز دارد خود را از روي ديوارهاي بلند تابستان بالا مي كشد.
پاييز با همه دلتنگي ها و تنهايي هايش آمد!
و مهر فرزند رانده شده از درگاه بهار ، فرزندي با تمام نشانه هاي مادراش اما با كينه اي بزرگ با دردي كه قرنهاست سبزي را زرد مي كنند، طراوت را خشك و دلها را سرد.
...........
خوب گوش بده... مي شنوي صداي شكستن كمر برگهاي زرد درختان را زير پاها ، فريادشان را گوش بده كه از ظلم پاييز چه عاجزانه مي نالند ،حتي خورشيد هم ديگر دل و دماق ندارد ، صبح ها زود مي آيد كه زودتر فرار كند از دست اين ايام...
و اما آسمان ، آسمان ديگر به حالمان هم نمي گرييد ، سالهاست كه اشك اش خشك شده است.
و من مي ترسم. مي ترسم از آن روز كه ديگر خورشيد هم برايمان طلوع نكند و حتي برگها هم جرعت فرياد زدن را از دست اين روزها نداشته باشند ...
پاييز را دوست ندارم حتي ، حتي لاف آزادي اش را .
رسم خدايی
بازيگردان دهر عجب بازي با ما مي كند، در فلك بر روي ابرها بنشسته و پيمانه هاي شراب مي زند و در اين پايين ما عروسكهايش را به بازي مي گيرد .
چقدر در اين سياه بازي دنيا بايد خود را اثير بندهاي نامريي ببينم ، چقدر بايد اين لبخند نقاشي شده بر روي لبهايم را تحمل كنم . چقدر بايد اين ديوار ياايهالذين امنو را كه در ميان عروسكهاش كشيده را تحمل كنم .پس كجاست عدل اش؟!
واما مي دانم يك روز هم اين بازي تمام خواهد شد يك روز خواهد آمد كه ديگر بازي با عروسكي چون من برايش لذت خدا بودن را نخواهد داشت و آن روز هست كه ديگر به عدل اش و جبراش نياز نخواهم داشت پاياني به سادگي افتادن يك برگ زرد...
پس يك بار هم كه شده مي خواهم آن بالا را نگاه كنم و فرياد بزنم:
هستي من از چيست؟! از اين كه بگويي هستي؟!
امام زمان ...
بنگر ... آري بنگر، ساعت بر روي دست ات را . بنگر و ببين او را اوست منجيات ،امام زمان ات را بنگر نديده اي معجزه اش را نديده اي نفرين اش ؟ نشان سپيد موي پيران را نديده اي؟ آنها هم گرفتار نفرين اش هستند.
صداي تيك تاك عقربه هايش را بشنو كه از دل چرخ دنده هاي چگونه فرياد مي زند، چگونه تو را مي خواند. همه ما به نفرين اش دچاريم . اوست سوار بر دقايق زندگیمان و بر تو مي نگرد .
آري او هست و هميشه بوده و هميشه خواهد بود .
لحظه صفر من
اينجا لحظه صفر من است. اينجا بود كه صداي هق هق زاري از رحم گريخته اي گوشه اي را پر از صدا كرد.
بند نافي را بريدند و به اين دنيا گره زدند تا زاري به زجري بلند بينجامد.
و زجري كه هر از چندي با عشوه هاي دلرباي خود انسان را مي فريبد به زيباي اش به خودش تا بگوييم زندگي زيباست در كمال نا زيباي اش و در كمال نا پايداري اش.
روز هفتم بود هفتمين روز زمستان ، آنجا لحظه صفر من بود مرز ما بين انگاه و آينده و چيزي به نام گذشته نبود تا بگويم آينده را نمي خواهم ولي امروز از پس همان ديروز آمده تا من را با چيزي به نام گذشته آشنا كند.
امروز متولد شدم تا كي باشد كه پايان نمايش ام برسد.
عشق در فرهنگ لغات
شب عاشقها ديشب بود ،شب خوبي بود .از درد مستي همه مبتلا به عشق شده بودند همه براي خود مجنون و ليلي ها داشتند دست ساقي درد نكند با اين رسم عشق بازي اش كه پاي هر پيمانه اش جرعه اي زهر عشق هم مي ميگذارد.
امشب فرداي ديشب است ، شب خوبي نيست نه شرابي است و نه ساقي. سر معده ام چيزي گير كرده ، دل درد دارم، احساس ناخوشي ميكنم به گمانم كه باز عاشق شده ام.
دشمن
آخرش سقوط ا
ت ساختن هر بت بنیاد بتکده است
در من جنگ بود!امروز بوی غروب می دهم. فردا شاید کافور
خاموش ,بی خروش بی دشمن تر از دیروز
چقدر من دشمن هایم را دوست داشتم
نامشان سرود زنده ام هنوز ، بود
ولی امروز دشمن هم نیست.
سرزمین غرورم
و همه رویا های شیرین بزرگ شدن را تلخ میکنند ,قرابه شوکران را با کرشمه در حلق دوست سرازیر می کنند.
رفتم به خاک گرم شهر آخرین روزهای قرورم, نمی دان من آدامی هستم که نوشته هام آاسیر شهوت نوشتن هست
راهرو
از دروغ گو ها بترس و خر چنگ های را فراموش کن چون هرگز راست راه رفتن را نمی توان به آنها آموخت .
نه دل بستگی است و نه دل بندی و سخن جنس اش از پوشال است و بس.
این که ما می رویم راه نیست راهرویی است به کوتاه عقلی مان.
عدالت
فهمیدم که از امروز قرار است جای ترازو, معیار عدالت قیف شود.
مرداب
دست می گذارد بر پشت نی ها و می فشارد,
باز مرغان مهاجر آمده اند تا پا بگذارن در دامن سکون سر به زیر آب تا بشکافند صیقل خورده رویش را تا به گمان خود شوند همراه و هم دم
ولی غروب در راه است باد می پیچد ,
می خواند و مست می رود
مرغان بال می گشایند تا حکومت سکوت و سکون باز حاکم شود.
مرداب بی تاب سکوت است .سنت
سنت است نه حوادثه
جرقه شعله ی است زیر خاکستر که وصال را آبستن است.
امید شب تاب است , در میان ظلمت نقطه ای قاطع. و آرزوها بوی جنون گرفته اند . تن تنهایی می طلبد حتی به قیمت کشتن سایه.
گسل
.…………..
مرغ دلم مرده و بوی تعفن اش از قفس سینه ام تمام جان را تسخیر کرده .در سوگش چنان گنگ بودم که اشک را نشناختم حتی
روز مرگش را نفهمیدم حتی
روی تن اش بار سنگی گذاشتم تا همه ی ظرافت وجودش را سرما و خشونت سنگی در بر بگیرد .
روز ها است که میان تن و روانم شکافی افتاده که نه شهوت جایش را می گیرد و نه تزکیه.
مکافات عملی است این که در آن اختیار من هیچ بود و وجود من ناچیز و سودش شوم بود شوم.
